X
تبلیغات
سفر نامه

سفر نامه

سفر نامه اصفهان

سلام و صد سلام به شما دوستان عزیز :

خوب امروز می خواهم برم سراغ سفرنامه اصفهانم . خوب یک روز سرد زمستانی ، روز دوشنبه من خسته بودم و اصلا حال و حوصله چمدان بستن را نداشتم . از این سو که بسیار خسته بودم ، از اون سو هم این که مامانم کربلا بود و از دوری او بسیار اندوهگین بودم البته بیشتر به خاطر این که دیگر کسی نبود چمدانم را ببندد خلاصه یکم مردونگی کردیم و برای اولین بار چمدانمان را خودمان بستیم . بعد از یکم استراحت پدرم صدایم زد وگفت : محمد پاشو بریم دیر شد خلاصه ما هم راه افتادیم . نیم ساعتی تو راه بودیم من در این نیم ساعت داشتم به اکانتم توی تراوین فکر می کردم که توی این چند روز که نیستم چه بلایی سرش می آید خلاصه بعد از کمی نگرانی دیدیم که جلوی در مدرسه ایم من هم پاشدم و بدو بدو رفتم تو نمازخانه . آن جا مشاورمان شماره ی گروه ها را مشخص کرد و سپس راه افتادیم اوه ببخشید اون لحظه رمانتیک پدر و پسری را یادم رفت نمی دونی من روی هوا بودم و داشتم می گفتم  بابایی و پدرم گفت : پسرم !! من هم تا اومدم بپرم در آغوشش ناگهان جای خالی داد و من گفتم بابایی پسر تو بغل نمی کنی ؟ باباگفت : نه بابا !! من گفتم آخه چرا ؟ پدرم گفت : آخه پسر سرما خورده نمی پره بغل یک پیره مرد . البته بابام سنی نداره همش ۴۵ سالشه . خوب از تبلیغات بپریم بیرون بعد از خداحافظی رفتیم سوار اتو بوس شدیم بعدش به ایستگاه راه آهن رسیدیم قطار های شیکی بود اما جا خیلی کم داشت جوری که من بدبخت چمدانم را شب بجای عروسکم در بغلم گرفته بودم . صبح شد و من بلند شدم ای خدا !!!!!!!!!! ما نه امسال خوب بیدار شدیم نه پارسال اون از پارسال که آقای باقری نژاد اربده می زد و بیدار می کرد و امسال معلم علوم و فیزیکمان کلا معلم علوم ها هنجره خیلی خوش صدایی دارند و لغب هنجره طلا را دارند خلاصه بیدار شدیم و رفتیم خوابگاه خوابگاه خیلی بزرگی بود و بسیار زیبا مخصوصا با کشکول های معلم ریاضی . خلاصه تا رفتیم سرمان را روی بالشت بزاریم صدا آمد که همه تو زمین فوتبال من واقعا توی این روش تربیت ماندم صبح زود که حتی خروس هم بیدار نشده بود باید تو زمین می دویدیم البته منکه بیشتر قل می خوردم .

خلاصه رفتیم به سوی منار جنبان رسیدیم آنجا و راننده اتوبوس رفت یک تکان مشتی داد مشاور پارسالمان هم رفت تکانی دهد ولی نه هیچی نشد بجای این که منار را تکان دهند خودشان را تکان می دادند . خلاصه رفتیم جا های دیگر مثل : چهلستون ، سی و سه پل ، پل خوا جو و ...

راستی شب آخر رفتیم یک پیتزا مشت زدیم خیلی حال داد ولی غم رفتن از اردو آبش کرد البته ما غصه هم بخوریم چاق می شویم . راه افتادیم فردا صبح با اتو بوس به نظر من بیش تر خوش گذشت چون با هم بودیم و همگی با هم می خندیدیم .

یک نکتهتاخیر های جالبی داشتیم اول قرار بود ساعت ۵ برسیم شد ۵.۳۰ بعدش شد ۶ همین جوری نیم ساعت نیم ساعت رفتیم تا رسیدیم به ساعت ۸ ولی مهم این بود که رسیدیم بعد از رسیدن گازشو گرفتیم و رفتیم .

این اردو برای من خیلی اردوی خوبی بود و من این را یکی از بهترین سفر های عمرم می دانم چون در آن تنوع بود و صفا و صمیمیت بچه ها خیلی زیاد بود مثلا همه دوست نداشتن که گروه ها ۳ تایی برن داخل یک اتاق و دوست داشتند تکی باشند ولی با گذشت زمان همه دوستداشتن با هم باشند . کلی می گویم به نظر من این اردو ی بسیار خوبی برای من بود .

خیلی ببخشید سرتان درد گرفت دیگر مزاحم نمی شوم پس تا سفرنامه و داستان بعد خدانگهدار .

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم اسفند 1388ساعت 22:48  توسط کوچولو  | 

مردی که دست هایش را باز کرد

امام تازه تكبير گفته بودند كه تير به پاهاي سعيد خورد.

ايستاده بود پيش رو و دستانش را به دو طرف باز كرده بود.

به خدا قسم اگر بگذارم به حسين درنماز تير بزنيد.

حمد مي خواندند كه تير به شكمش خورد

ركوع رفته بودند كه داستهايش

سجده رفته بودند كه سينه اش.

سجده دوم بود كه دست ديگرش.

تشهد مي خواندند كه چشم هايش.

سلام مي دادند كه فرو افتاد

 

+ نوشته شده در  جمعه چهارم دی 1388ساعت 22:58  توسط کوچولو  | 

عاشورا

فرا رسیدن ماه محرم و عاشورا را بر همه ی شما عزیزان تسلیت عرض می کنم .

 

اگر قالب درباره محرم و عاشورا برای وبلاگ می خواهید در ادامه مطلب کلیک کنید .


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه چهارم دی 1388ساعت 22:36  توسط کوچولو  | 

پارک آبی آزدگان

سلام !

سلام . امید وارم حالتان خوب باشد و همیشه سرحال و خوش خلق باشید .

من می خواهم امروز درباره پارک آبی آزادگان صحبت کنم . یک روز تو چله تابستان درون برنامه های فوق العاده خواستن ما را یعنی بچه های دوره نوزده را ببرن پارک آبی آزادگان .

من اولین باری بود که به پارک آبی میرفتم و خیلی خوشحال بودم وقتی به رختکن آنجا رفتیم باید لباسایمان را به مسئولین آنجا تحویل می دادیم واین خودش یک بدبختی بود چون باید نیم ساعت صبرمی کردی تا آن را ازت بگیرن و وقتی می گرفتند یک فهش چرب و چیلی بهت می دادند . حالا از این بگذریم بریم سراغ خود پارک اولین جایی که رفتیم سر سره های آبی بود ما رفتیم از همه خطرناکترش یک سر سره سبز رنگ بود که آن قدر شیبش زیاد بود وقتی از بالا نگاه می کردی وقت آب را می دیدی . من می خواستم برگردم ولی مگر می گذاشتند . خلاصه نوبت ما شد ما رفتیم جلو نشستم روی سر سره وقتی پایین را نگاه کردم دیدم ازرائیل داره با من بای بای می کند منم رنگ سفید شده بود مثل این جن ها بسم الله را گفتیم و پریدیم پایین مثل ترن هوایی بود قلبم یک دور تویه بدنم چرخید و برگشت سر جاش بعد یک لحظه سرسره صاف شد گفتم الان له می شم داشتم اشهدمو می خواندم که یک لحظه باسن مبارک ترکید وقتی افتادم توی آب در دماغم آب رفت و اونجا کمی آب از طریق دماغ خوردم و خیلی بد مزه شد بود چون محتوا درون دماغم هم با آن آب حل شد .

خوب بعدش رفتیم دریا منظورم از دریا استخر موجش بود من که فقط آفتاب گرفتم ولی اگه راستشو بخوای یکم داخل دریا رفتم منو چند تا از دوستام مسابقه دو توی قسمت کم عمقش گذاشتیم من داشتم برنده می شدم که یک دفعه خوردم زمین و جای سرم و پاهام باهم جابه جا شد و به قول قدیمی ها کله پا شدم ولی هر چه بود بسیار خوش گذشت .

واما وقت رفتن شد همه داشتن دوش می گرفتند من هم رفتم زیر دوش یک دفعه تمام استخوان هایم یخ بست آب نبود که خندیل بازار بود ولی ما از آنجایی که صبور بودیم این مرحله هم رد کردیم و به مسئول آنجا چیزی نگفتیم . این اردو با همه ی دشواری هایش به من خیلی خوش گذشت منتظر بقیه داستان ها باشد خدا حافظ .  

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم آذر 1388ساعت 17:54  توسط کوچولو  | 

سفرنامه یزد

سلام . من پسری دوازده ساله هستم که قرار است به اردوی یزد بروم . این اولین اردو خارج از استان من است وکمیدلهره دارم البته من از آن بچه های سوسول تیتیش مانی نیستم که تا مامانشان را نمی بینند شروع به گریه کردن می کننندخوب از این مسئله خارج شویم بریم سر بدبختی های این اردو . بعد از خارج شدن مدرسه ماسوار اتوبوس شدیم وساک هایمان را در قسمت بار اتوبوس گذاشتیم بعد از گذشت چهل و پنج دقیقه به فرودگاه رسیدیم !!! نه بابا زیاد جدینگیرما را چه به هواپیما مخصوصا که امروزه وضع فرودگاه های ایران هم خراب است ،خلاصه وقتی وارد ایستگاهقطار شدیم بیست دقیقه هم آنجا مگس پروندیم بعد از مگس پروندن به هزار بد بختی وارد قطار شدیم ودر داخل کوپه های مخصوص رفتیم هر کوپه شش جا داشت ما هم یک گروه شش نفره بودیم کلافه ترین جایه اردو قطار بود .من هر وقت یاده این موضوع می افتم سردرد هایم شروع می شود ولی ناچارم برای این که کسی از وبلاگم خشش

بیاید این دردسر هارا بگم :

اول این که : ما همه یک چمدان بیست کیلویی داشتیم و باید آن ها را در طبقه ی سوم قطار می زاشتیم خودتان بدانیدکه چه بدبختی دارد از آن وقت بود که من دیسک کمرم شروع شد و دیگر نمی توانستم راه بروم .

بد بختی دوم :

جاه ها بدبختی دوم بود همه می خواستند در طبقه دوم بخوابند چون میترسیدن از طبقه ی سوم بیافتندومی ترسیدند که در طبقه اول هم تمام تخت ها بریز روی سرشان ، خلاصه ما با کمی ترفند های مخصوص طبقهدوم را صاحب شدیم ، بگذرد صبح که شد معلم زیست ما با صدایی دلخراش وبلند بچه ها را بلند می کرد . من داشتم خواب می دیدم که دارم به تیم حریف گل میزنم تا توپ را شوت کردم یک دفعه صدای های و هوی شنیدم نگو معلم زیستمان بود که دهانش را کنار گوش من گذاشته بود وبا تمام قدرت می گفت : هی بچه پاشو رسیدیم ، شما بودید چه واکنشی نشان می دادید؟بعد از رسیدن به یزد به یک خواب گاه رفتیم شکر خدا ما اتاق آخر بودیم و می توانستیم شب ها بیدار بمانیم و کشتی کج بازی کنیم ولی شب اول نشد چون خیلی خسته بودیم وتا رسیدیم سری خوابیدیم . فردا صبح شد بعد از مسواک زدن رفتیم تا صبحانه بخوریم ما دقیقا شکل زندانی ها شده بودیم ما باید غذا ها را یکی یکی دریافت می کردیم وهر کاری که آنان می گفتند ما باید انجام می دادیم و اگر از آن ها اطاعت نمی کردیم آن وقت فرت . بعد از خوردن صبحانه با راهنمای خود آشنا شدیم و بعد به جاهای دیدنی رفتیم و بازدید کردیم . من از این اردو بسیار لذت بردم و دوست داشتم دوباره از این اردو ها بروم . منتظر صفر نامه های جالب بعد باشید .

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم آذر 1388ساعت 19:4  توسط کوچولو  | 

گشت در تهران

سلامی دوباره . امیدوارم از سفر نامه قبلی لذت برده باشید . امروز می خواهم درباره سفرمان در بازار تهران صحبت کنم . آن روز خیلی خوب بود چون فقط یک زنگ درسی داشتیم ، ولی هر خنده و خوشی در آخر گریه دارد . از مدرسه تا ایستگاه قلهک پیاده رفتیم دقیقا 12 کیلومتر شاید با خودتان بپرسید که چرا با تاکسی نرفتیم ، چون معلمها ما را از سوار شدن تاکسی منع کرده بودند . ما سوار متروشدیم وپس از رسیدن به ایستگاه پانزده خرداد به کاخ گلستان رفتیم . آن جا تالار های دیدنی داشت و خیلی زیبا بود ولی نامردها قشنگ ترین تالار که تالار آیینه نام داشت را به ما نشان ندادند . وقتی می خواستیم از کاخ خارجشویم معلم پرورشی صدایمان زد ما هم رفتیم پیش ایشان یک هو دیدیم که باید رای دهیم ،رای برای شورای مدرسه نه برای رئیس جمهور ، اتفاقا یکی از بچه ها که کاندید شده بود نامش موسوی بود تازه رضایی هم داشتیم خوب حالا باید می رفتیم مسجد امام ، البته نتوانستیم بریم تو فقط جند تا عکس انداختیم بعدشم رفتیم به مدرسه مروی . وقتی رسیدیم به مدرسه مروی با چند تا چیز آشنا شدیم مثل این مدرسه دومین مدرسه تهران است و خیلیاز کسانی که امروزه برای خودشان کاره ای هستند در این مدرسه درس می خواندند . حالا بریم سراغ خطرات این اردو ؟ در آن جا گاری خیلی رفت و آمد می کرد همین گاری ها نزدیک بودند که ما را به کشتن بدهند افرادی که این گاری را هدایت می کردند خیلی نفهم بودند آن ها سرشان را مانند الاغ پایین می انداختند و راه می رفتندبرایشان هم مهم نبود که پایی ، دستی زیر آن رود فقط مانند یک ربات کار می کردند .بالاخره رسیدیم به بازار نمی دونی ما چقدر تخفیف گرفتیم مثلا جنس ده هزار تومانی را می گرفتیم پنج تومان اگرمن در گروه نبودم می خواستند چکار کنند . مشاورمان اجبار کرده بود که ما یک پیراهن بخیریم حالا مگر پیراهنفروشی پیدا می شد . به هزار بدبختی یک مغازه پیدا کردیم ما با فروشنده مغازه آشنا شدیم و تخفیف را گرفتیم در آن وقت فروشنده داشت جوجه کباب می خورد و حتی ما جوجه کباب هم از زیر دستش کشیدیم بیرون . ساعت دو شده بود رفتیم و سوار مترو شدیم و بعد با پایپیاده به مدرسه آمدیم ولی خیلی خوش گذشت جای شما خالی .

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم آذر 1388ساعت 19:2  توسط کوچولو  | 

کوه نوردی

سلام . سلامی دوباره به همه ی کسانی که وبلاگ مرا می خوانند . من می خواهم امروز برای شما در باره ارده کوه نوردی با شما حرف بزنم . 

خب اول بریم سراغ خوبه یا بده ؟ به نظر من بریم سراغ بده تا بعدش که از خوب ها گفتیم خستگیمون در بره . خب قرار بود ما روز پنجشنبه به اردو کوه نوردی برویم من هم از کوه خیلی چیز ها رو می دانستم و گفتم که اصلا کم نمی آورم ولی فقتی رسیدیم نوک قله ( دقت کنید نوک نوک نوک قله ) از حال رفتم و دماغ سوخته شدم . خلاصه ما رفتیم توی اتوبوس و بچه ها کمی آهنگ خواندند و ما رسیدیم . بعد مثل موتور گازی گاز شو که پر از گاز خیلی خفن بود گرفتیم و تا ایستگاه دوم رفتیم بعد دیگر کم کم سر بالایی ها داشت نود درجه می شد من هم داشتم می بریدم .البته پیری و هزار مرز یادش بخیر آن وقت ها که جوان بودم مثل آهو بالا می رفتم . خب از این موضوع بپریم بیرون . ما با هزار دنگ و فنگ رسیدیم بالا رفتیم و جوجه کباب را زدیم تو رگ . خلاصه خیلی خوش گذشت و ما هم به عنوان گروه برتر یک بازی آزاد مجانی گرفتیم و حال کردیم . امید وارم از این اردو بسیار لذت برده باشید به امید دیدار .

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم آذر 1388ساعت 18:52  توسط کوچولو  |